تبليغاتX
آرزوی تازه
 
آرزوی تازه
 
 
راهی برای بودن...
 

آن طرف بالاتر از سنگین غبار ابرهای تیره‌ی خاموش

تخت بر امواج حیرانی شناور مانده‌ی سهم خدا خالیست

این طرف پایین تر از ایوان مه‌ای رنجور

سخت بی‌جان در میان صخره‌ها جاریست

چشم‌های پنجره بر نورافشان افق خیره‌ست

آسمان تا دوردست از های و هوی غازهای وحشی همسایه‌ها خالیست

لای لای مویه‌سان باد گاهی می‌دهد تابش

گاهوار کودکی، تنها، کنار پنجره خالیست

سایه‌ی گهواره، ای افسوس! گاهی هست

گاهی نیست

          گاهی هست

                   گاهی نیست

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:41  توسط عمو رضا  | 

حرکت های کور احساسی و اعتقادی اگر چه پرتوان ظاهر می شوند اما دیری نمی پاید که به یأس ناشی از نا یافتن آنچه نمی دانستیم چه بود منجر می شوند. و آن هنگام است که به نشخوار پسمانده های فکری دیگران عادت می کنیم و این مسخ شدن مقدمه‌ی ظهور دیکتاتوری خودکامگان می‌شود!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:48  توسط عمو رضا  | 

هرگز به آنچه باور لیاقتش را نداریم نخواهیم رسید!

مرگ برای شماست!

شما که دست و پا زدن را یک تجربه می‌دانید و سقوط را یک فاجعه!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:42  توسط عمو رضا  | 

می‌خواهم از چشمانت شعری بخوانم

پر از عشق و گلایه

                                      پر از تردید

                                                و آنچه ناگفتنی است!

این چه نگاهی بود!؟

دیر زمانیست نمی‌دانم

نو عروس کدامین افسانه‌ای

که پایان من شد!؟

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:15  توسط عمو رضا  | 

آن روز هم گذشت ...

در تلاطم اشک و هق هق ناباوری‌ها چشم‌ها را بر هم می‌زدم تا خطوط مواج دریچه‌ای از هبوط نمایان گردد. در مسیر ناهموار زمان و عریانی خیال، پیش می‌راندم، با نوایی رنجیده در نای و ته‌مانده‌ی رمق...

"محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالیکه چهره‌ی تند و چشمان آمرانه‌اش-که همیشه حالتی مهاجم داشت- معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود گفت: دوست من، تو را سوگند می‌دهم که نیاز من به داشتن تو، که حیات من بدان وابسته است، تو را در بند من نیارد. اگر می‌خواهی، برو، اگر می‌خواهی بمان! آنچنان که می‌خواهی «باش»!

بر روی این زمین، در رهگذر تند بادهای آوارگی، تنها رشته‌ای که مرا به جایی بسته بود گسست. اگر گفته بودی بمان می‌دانستم که باید بمانم! و اگر گفته بودی برو می‌دانستم که باید بروم! اما اکنون اگر بمانم نمی‌دانم که چرا مانده‌ام، اگر بروم نمی دانم که چرا رفته‌ام. چگونه نیاندیشیده‌ای که یک انسان یا باید بماند، یا برود؟ و من اکنون در میان این دو نقیض، بیچاره‌ام. کسی که عشق رهایش می‌کند «بودن»ی است که نمی‌داند چگونه باید «باشد»؟ و چه دردی است بلا تکلیفی میان «وجود» و «عدم»!

جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است. کسی که با «خود» نیز نیست! چه تنهایی سختی!"...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط عمو رضا  | 

آن زمان خیلی فرق آدم‌ها را متوجه نمی‌شدم، یعنی نمی‌دانستم که آدم‌ها با هم فرق‌های زیادی دارند! بعضی‌ها توی کلاس شاگرد اول می‌شدیم و بعضی نه و این حتماً به خاطر این بود که بعضی شانس ‌آورده بودیم و مثلاً لغت‌هایی را که املایش را نمی‌دانستیم توی دیکته نمی‌آمد، یا سوال‌های علوم و دینی از همان‌هایی می‌آمد که بلد بودیم. مادرم نمی‌گذاشت توی کوچه با بعضی از هم محله‌ای‌هامان بازی کنم و می‌گفت فلانی و فلانی بی‌تربیت هستند و این بی‌تربیتی هم انگار یه چیزی بود مثل سرماخوردگی که فوری به آدم سرایت می‌کرد! بچه‌های مدرسه‌مان هم همه مثل هم بودند. فقط بعضی‌ها پدر یا مادر نداشتند، یعنی از اول که داشته‌اند اما به قول آقام گفتنی به رحمت خدا رفته بودند.

ما همه مثل هم بودیم و حتی من دور از چشم مادرم توی مدرسه عین مابقی بچه‌‌ها عکس بازی می‌کردم و گروه داشتیم و سر هیچی کتک کاری راه می‌انداختیم. وقت اردو که می‌شد فقط ما شاگرد اول دوم‌ها را می‌بردند و بعداً معدل بالای هجده‌‌ها را. سر صف هم به ما جایزه می‌دادند. اما به جاش هیچ وقت تو تیم فوتبال کلاس راهم نمی‌دادند و فقط با سر و صدا هم کلاسی‌ها را تشویق می‌کردم. تا بخواهی ماژیک و کره جغرافیایی جایزه گرفته بودم، اما حسرت یک جفت جوراب ورزشی و یک مدال حلبی زرد رنگ همیشه در دلم می‌ماند. سر و وضع همه‌مان هم مثل هم بود و توی مدرسه چهارصد نفری خیلی باید مواظب بودی که کیف و وسایلت با کسی عوض نشود.

صبح عجیبی بود و مادرم با چهره‌ای مضطرب مدام می‌گفت حواستو جمع کن که همه‌ی سوال‌ها را درست جواب بدی و آقام برام جگر گرفته بود که خون به مغزم برسه، اما من دلشوره داشتم و توی بچه‌ها دنبال چهره‌ی آشنایی می‌گشتم. آخه انگار اینجوری آرام‌تر می‌شدم. به مادرم قول داده بودم و با حواس جمع به همه‌ی سوال‌ها، حتی آن قورباغه‌ای که با بیست و نه جهش از چاه سی متری بیرون می‌آمد جواب دادم، و این یعنی من با خیلی‌ها فرق داشتم! یعنی بعضی‌ها زود گول می‌خورند و بعضی‌ها دست طراح سوال‌ را می‌خوانند. وقت مصاحبه از من خواستند که شعری از حفظ بخوانم. من که تمام شعرهای کتاب فارسی خودم و آبجی بزرگامو از بر بودم نمی‌دانستم منظورشان کدام است و وقتی پرسیدم گفتند فرقی نمی‌کند! اما من که می‌دانستم فرق می‌کند! ناچار این را خواندم که:

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی               فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست...

آقام می‌گفت، موقع ثبت نام، شهریه گرفته‌اند و از هر کسی به اندازه ی وُسعش و من آن روزها نمی‌دانستم چرا، ما که، مثل هم، سوال‌ها را درست جواب داده بودیم و شعر‌ها هم فرقی ندارند، وسعمان فرق می‌کند!؟

آری ما جمعی بودیم که با بقیه فرق داشتیم چون می‌دانستیم که این خورشید است که با زمین و زحل و مشتری فرق دارد، چرا که خورشید ستاره است و از خود نور‌ می‌دهد و زمین با آن سیاره‌های دیگر فرقی نمی‌کند، و این چه اهمیتی داشت که ما بر روی زمین زندگی می‌کنیم!؟ اما ما با خودمان هم فرق داشتیم! چون هر کسی از یک جای شهر آمده بود و حتی سلیقه‌هایمان در لباس پوشیدن هم فرق می‌کرد. بعضی‌ها انگلیسی می‌دانستیم و بعضی حتی نمی‌دانستیم که معلم چگونه درس‌های بی‌نوشته‌ی آغازین آن کتاب قرمز رنگ را می‌خواند! و البته حرف آقام هم بود که وسعمان هم با هم فرق داشت.

هفت سال گذشت و در تلخی و شادی با هم بزرگ شدیم و باورمان شد که تفاوت با دیگران بهانه‌ی خوبی برای همانندی و تفاهم ماست! و امروز که چون مشتی ستاره در آسمان این مرز و بوم پراکنده شده‌ایم و ذرات درخشانمان عرصه‌ی وهم‌آلود این کره‌ی خاکی را در نوردیده‌اند، بیش از پیش گوناگونی‌مان در نظر می‌آید، اگر یادمان نیاید آرمانهایمان را که «برای چه در تفاوت با دیگران تفاهم داشته‌ایم!؟»

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 9:38  توسط عمو رضا  | 

روی خندان کن خزان با تو بهارم می‌شود

                             عقده‌ها وا کن ز زلفت بخت یارم می‌شود

جام درکش باده از خمخانه‌ی یاری بنوش

                             کز تو روشن دیده‌ی در انتظارم می‌شود

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 14:9  توسط عمو رضا  | 

مترس ای قاصدک از زحمت من

                   که از امید پرواز تو دورم

میان حسرت دریاچه‌ی عمر

                              شکسته بادبانی در عبورم...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:37  توسط عمو رضا  | 

دلی آیینه و بارانی ...

مایه‌ی زحمت در سرزمینی که رنج‌ها به ارث می‌رسند و دست‌رنج‌ها بر باد می‌روند!

در دوراهی انسان و ابرانسان ناچاریم در «فرو بستن قلب و پذیرش مرگ پیش از مرگ» یا «خوکردن به درد و بغض از نهایت پست انسان!»

و چقدر کوچک می شود این دنیا برای عشق ورزیدن به همه چیز و همه کس!

با کائناتی تنگ‌تر از کنج «بودن»!

و رخوتی فراخ‌تر از مرزهای تمدن!

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط عمو رضا  | 

من

          باز هم من

                   چشمان نیلی آسمانی که ابرهای تیره‌ی حسرت در آغوشش می‌کشند

و شیهه‌ی وحشیانه‌ی باد

          تازیانه‌ای بر پیکره‌ی نحیف رؤیا‌ها

و باران

دیگر نه طراوتی

                   که بغضی شکفته از عجز!

و نسیم

          مویه‌ای که در گلو می‌خشکد!

                                       و من

                                                باز هم من

کاش در هیاهوی تقسیم غنایمی از جنس تقصیر

می‌دانستیم

که گاه درد جلاد از قربانی نیز فزون‌تر می‌رود!

و اختیار

ناخواستنی‌تر از آن است که سنگینیش را بر دوش زخمی احساس تحمل کنی

و قسمت نامردتر از آن که همه‌چیز را گردن بگیرد!

و باز هم من

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:1  توسط عمو رضا  | 

گفتم دگر از دست من آزادی تو

                             خوش باش و مکن هیچ ز من یادی تو

گیرم که من این به جد رعایت کردم

                             یک لحظه به یاد من نیافتادی تو...!؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 8:30  توسط عمو رضا  | 

کوچه‌های قدیمی

          تنگ و تو در تو

                   هر یک محرم راز دیگری

                             یادآور غربت و تنهایی!

روزگاری چه خسته

          گام‌هایی چه کوتاه

                   سایه‌هایی چه بلند

و پیرمردی که به یاد گذشته‌ها هر روز سنگفرش کوچه را آبیاری می‌کند!

صبح‌های ابری

          وقتی که چشم‌های خیس آسمان

                   گونه‌های زمین را مرطوب می‌کند

چه سخت است اثبات این‌که پیرمرد هنوز زنده است یا نه!؟

و باز...

                   باز هم دلم می‌گیرد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:46  توسط عمو رضا  | 

به گل‌ها یاد دادم که زیبا باشند

          و به چشم‌ها آموختم دیدن زیبایی را

                   و به دل‌ها شکیبایی آن که شکوه را از زیبایی بازشناسند!

و چه دیر...

آن‌گاه که ظلمت تردید، میوه‌ی جسارت را از بوته‌ی اشتیاق به زیر افکنده است

                   و امواج حیرانی به دور دستش‌ می‌برند

و من در خود گم می‌شوم

چه بود عشق جز وهمی که هرگز بین ما نشکست

                             و بغضی که در با هم بودنمان نشکفت...

و «من هم دیگر بار زاده شدم»

                   نه «در جمع عزیزانم»

                             که در سیاهی کوه

                                      و گزندگی سنگزار...

و این روز‌ها،

برای «نمی‌دانم چه»

                             دیگر نمی‌جنگم!

باید بروم...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:12  توسط عمو رضا  | 

در عجبم از سینه‌ها که کوفته می‌شوند

                   و شانه‌ها که رنجه می‌گردند

                                                برای حسین!

در عجبم از چشم‌های خالی از دیدن

                   و جیب‌ها و شکم‌های انباشته از حرام!

          از سوگواری قاتلین حق برای حق!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:54  توسط عمو رضا  | 

امشب ای تنهاترین یلدای من

ساعتی نجوای من را گوش کن

های و هوی جشن را از یاد بر

شمع‌های خفته را خاموش کن

                  

امشب ای تنهاترین یلدای من

سرد و مغروری ز طول خویشتن

یادگار فر ایرانی کهن

فارغ اما از افول خویشتن

 

امشب ای تنهاترین یلدای من

گونه‌های کودکی مرطوب شد

چشم‌های مادری پژمرد باز

شانه‌های یک پدر مغلوب شد

 

امشب ای تنهاترین یلدای من

دیدگان دختری بی‌نور گشت

یک خیابان‌خواب در انظار مرد

مجرمی از کودکانش دور گشت

 

امشب ای تنهاترین یلدای من

شاد و سرخوش از کدامین روستی؟

ناظر تزریق افیون که‌ای؟

شاهد نقش کدامین روسپی؟

 

امشب ای تنهاترین یلدای من

باز کن در‌های از تو بسته را

ساقدوش روز طولانی‌تری

پاک کن چشمان از خون خسته را

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:52  توسط عمو رضا  | 

امشب که چو زلف يار خود شيدايم

                    در ظلمت شب منتظر فردايم

هر چند دراز است شب فرغت يار

                             من در طلبش بيشتر از يلدايم...

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:27  توسط عمو رضا  | 

با سلام

دوست عزیز و گرانقدرم، نعمتی بزرگوار، خرسندم از دعوت سخاوتمندانه و صریحت به کنکاش معنی و پویایی ذهن، و مفتخرم که نوبتی دیگر مهمان خمخانه‌ی نگاهت باشم، گرچه قولی‌است معروف که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل اما به احترام حضورت، با ذهنی ایستاده، پیاله از معنای کلامت پر می‌کنم و این‌ چنین می‌نویسم:

تو نه دیر به دنیا آمده‌ای و نه زود، تو آن گاهی زاده شدی که تبسم عشق دروغ نمی‌فهمید. شمس مولانای دل بودنت گواه این مدعی است. «حیات» چیست جز تکرار نامعین یک تکرار یا زیستنی معلق در مرز یک آشوب!؟ آنچه رنگ و لعاب معنیش می‌بخشد و درخور نگریستن و عشق ورزیدنش می‌کند، «بودن» است. پس باش و همچنان سخاوتمندانه تا در بودن هم سهیم باشیم.

هر سه دوست را می‌فهمم. آنگاه که شمارش معکوس روز‌های عمر یگانه دوست و همبازی کودکیم را به چشم می‌دیدم. کاش این قطرات اشک، جز خیس‌کردن گونه‌ها و دشوار‌ساختن نگارش بر پهنای خیس کاغذ، توان دیگری نیز می‌‌داشتند، ای کاش معجزه‌ می‌دانستند. آری بهار من رفت و سرنوشت این بود که اولین غزلم در چهارده سالگی در سوگ خواهری همزاد و دوستی یگانه سروده‌شود.

ای که از بردن نامت به سخن دل‌شادم

                   با تماشای رخت از غم و درد آزادم

کوچ کردی و برفتی و چو گل پژمردی

                   من نگاهم به در و حبس بشد فریادم

خزان عمر چالش تازه‌ای نیست و قدمتی به اندازه‌ی عمر بشر دارد و دانستن آن از صفات نوعی انسان است. آنچه زجرآورش می‌کند دانستن موعد آن است و چه سهمگین می‌شود اگر آن را بسیار زودتر از موعد مورد انتظار بدانی. اما امروز زودتر از آن است که به قطع و یقین درباره‌ی فردا قضاوت‌کنیم. این هم قانون جهان ماده است که هیچ کس جلو‌تر از زمان خود نمی‌تواند برود. بگذار بار دیگر امیدوار باشیم به جهل خود از آینده و نامعین بودن یک تکرار و تا فرصت هست زنده باشیم و «بودن» و «با هم بودن» را برای ساعتی هم که شده تجربه کنیم. راستی چه جای سوگ است کوچ پرنده‌ای را که پریدن آموخت پیش از آنکه یارانش بیاموزند!؟

«درد» چیست جز امتیاز دانستن یک نقص!؟ این نقص‌ها نیستند که از درون می‌خراشندمان، بلکه ناشناختن آنهاست که از پا درمان‌ می‌آورد. بسیار دیده‌ایم انسان نابینا یا بی‌دست‌ و پایی که شاید فراتر از یک انسان سالم نیز می‌رود. «درد» به خودمان می‌آورد که اگر نای حرکتی باشد، به جبران مافات بپردازیم. هیچ انسانی بی‌نقص نیست، و انسان بی‌درد یا از خود بی خود است یا به زور مسکن‌های مادی و معنوی درد خود را تسلی می‌بخشد. اصلاً «بودن» خود یک درد است. همیشه هم درمان درد جبران نقص نیست. چرا که بسیارند نقصان‌‌هایی که جبرانشان از دایره‌ی اختیار بیرون است. و وای اگر نقصی در خود ما نباشد و درد او در ما مستولی گردد، چرا که درمان دردآور این درد قطع تعلق است و «این همان دردیست که، اگر صاحب دلی آیینه باشیم، به صد‌هزار درمانش ندهیم». خوشا آنان که جای خو کردن به درد، نذرشان را با خواندن این بیت ادا می‌کنند که:

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

                   عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

و آن مرغ عاشق محصور در قفس نه توی خویشتن خویش را خوب می‌فهمم. دگراندیشی با پای بسته جور در نمی‌آید. تعلیق ذهن می‌خواهد و اندرز پیری چون تو را شاید. عشق و پریشانی دو همزاد دیرینند، که گاه هرگز تا پایان عمر از هم جدا نمی‌شوند چندان که فریاد برمی آوری:

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت

                   عاشقی‌ها از دلم دیوانگی‌ها از سرم

متأسفانه انسان عاشق نامناسب‌ترین فرد است برای رسیدن به معشوق اگر درک درستی از خویشتن خویش و جهان هستی نداشته باشد. چله‌نشینی و به آتش کشیدن برگ برگ باورهای پوسیده‌ی دیرین، آرزوی تازه‌ای بود برای پیمودن راهی تازه‌ و یافتن نگرشی نو برای اندیشیدن. گاه اعتماد به عشق و خطرپذیری آنچنان پیش‌می‌راندمان که اراده‌ی خود و یاران نمی‌تواند. گاه باور آنکه یگانه دوستی ارزشمند و عزیز پذیرایمان است تنها نسیمی است که ما را از قفس خویشتن خویش بیرون می‌کشد و به بال‌های خسته‌مان روح و رمق می‌بخشد تا آزاد از هر قید و بندی به پرواز در آسمان نو اندیشی درآییم و تا اوج نگرشی تازه به همه‌ چیز و همه کس بالا برویم.

و تو ای دوست، خالصانه شمع طریقی گشته‌ای که رهروی در آن بیش از هر چیز طراوت و شادابی می‌خواهد. تردید و تعلیق باور هر مرغ مهاجری است. حس غریبی نیست. با تو بیگانه نبوده‌ام. با تو بیگانه نیز نیستم. کم در پستوی خیال تو سر نکشیده‌ام. کم بزرگوارانه به مهمانی سفره‌ی درویشیم نیامده‌ای. در تو شکوه قبیله‌ی لیلی را دیده‌ام اگر مجنون بوده‌ام. درد شاید درد تو باشد اما نقص نقص تو نیست. آرامش در بودن توست نه در خانه‌ی ابری یا روشنایی افسون. آرامش در «کلبه‌ی غریبانه‌ی تنهایی» نیست که رضایت‌بخش است آنچه روح را جلا می‌بخشد آرامش در با هم بودن است. نمی‌گویم اگر می‌خواهی برو و اگر می‌خواهی بمان، که هرگز برایم بی‌تفاوت نبوده‌ای. پس باش و همچنان سخاوتمندانه که تا فرصت هست در بودن هم سهیم باشیم. آری شاید «این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود.»

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:46  توسط عمو رضا  | 

من خوب‌تر ز خوی تو کی دیده‌ام نرنج

          جایی اگر به جای تو خندیده‌ام نرنج

ای ناخدای عشق در طوفان شعر من

                              از موج ‌های تلخ نسنجیده‌ام نرنج...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:20  توسط عمو رضا  | 

ملاح گر گهر برد از بحر دل چه باک؟

                             انصاف نيست بر سر گوهر جدل شود

لؤلؤ اگر به کام صدف ماند کيمياست

                             بيرون از او چو رفت به سنگی بدل شود

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:15  توسط عمو رضا  | 

بگذار زخم سینه‌هایمان را عطش عشقی تازه بسوزاند

                                                نه طوفان دل بستنی نو !

نرم نرم و آهسته خاکستر شود

                                      نه یک‌جا و یک بارقه !

بی شعله گرمای التیام پذیرد

                                      نه با زبانه افروختن !

پختگی زاید

          نه سوختن !

گرد کس پروانه بودن سادگی است

شمع باید بود و در خود سوختن

از زبان بی‌قراری‌های دل

بر لباس عشق اشک اندوختن...

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:5  توسط عمو رضا  | 

صبر کن جويا دمی تا دُر به کف آيد تو را

                             عندليبان صبر می‌دارند، می‌بايد تو را

اشک باريدم ز خون ديده در دريای دل

                             تا صدف زين اشک من دُردانه‌ای زايد تو را

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:29  توسط عمو رضا  | 

پرکشیدی از آسمان دلم

در بهاری ز کوری من سرد

چون شفابخش چشم‌های منی

ای پرستو به آشیان برگرد...

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:18  توسط عمو رضا  | 

شاید روزی شرمگین باشم از آن‌که هیچ‌گاه تحمل دردی به وسعت تمام درد‌های بشریت‌ را نداشته‌ام!

چیستم اگر هرگز پرواز قاصدکی را به تماشا ننشسته باشم!؟

یا کوچ پرستویی را!؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:41  توسط عمو رضا  | 

اي دل خموش ديگر نايِ زدن نداري

جايي تو بينوا جز گورِ بدن نداري

در اين غروب معني اين عصر بي‌محبت

حتي زمان براي عاشق شدن نداري

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:27  توسط عمو رضا  | 

خسته‌ای خسته، چرا از غصه آبم می‌کنی!؟

                              بیگناهم من ولی داری عذابم می‌کنی

دیر می‌بینم تو را و زود می‌گویی برو

                             از خجالت جای چشمانت خرابم می‌کنی

پاسخ چون کودکی طرح محبت چیست چیست؟

                             حرف سرد تو، عجب با یخ کبابم می‌کنی

خوب شد گر گفتیم از درد و از آیا و اشک

                             من رهایت می‌کنم، آری ثوابم می‌کنی

از دل تنگت نگو هرگز برایم تنگ نیست

                             این دم آخر ببین هم باز خوابم می‌کنی

ماند جای دشنه‌ای در سینه از زخم زبان!؟

                             آخر سر هم شکایت‌ها ز تابم می‌کنی

دست‌های من کجا و با تو روزی اعتماد؟

                             دشمنی‌ها با دلم کندر غیابم می‌کنی

ماندمت در حسرت یک‌بار یکرنگی، دریغ!

                             با تو بیرنگم خودت غرق خضابم می‌کنی

من که از روز ازل با تو همین بودم، چرا

                             خواندیم باز و چنین مهمل خطابم می‌کنی؟

بستی آخر چشم‌هایت را ولی بر روی من

                             خوبِ بی‌انصافِ من حالا جوابم می‌کنی!؟

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:31  توسط عمو رضا  | 

دل را به دو چشم تو بدهكارم من

گفتم بگريزم شب و بردارم من

چون از تو شدم دور همي دانستم

در بند تو اي دوست گرفتارم من

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:46  توسط عمو رضا  | 

سحر از عرش حق آمد ندايي

به معشوقي ز عاشق‌تر خدايي

فلك را خنده مي‌آيد بر آن وصل

كه بنياد است بر عهد جدايي

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:55  توسط عمو رضا  | 

بدبخت بگو چه می‌خورانی                  هر شامگه و سحر خودت را؟

آخر ز دوپینگ که می‌شود شیر            تا فرض کنی تو مر خودت را؟

مردم به خیال تو خران‌اند؟                  یا حمل کنی تو خر خودت را؟

بس نیست هوای یال و کوپال؟             از قبر مکن پدر خودت را

بیچاره شوی خدا گواه است                 بیچاره مکن پسر خودت را

گر هیچ ندانیت بگویم                       اصلاح کن این سفر خودت را

دانی چه بود تو آنابولیک؟                   پس بیش مده خطر خودت را

مصنوع بشر بود ز هورمون                   القصه دهی ضرر خودت را

پرخاش کنی شوی تو مجنون               تحریک کنی بَتَر خودت را

مأیوس شوی چو بیش بینی                اخلال امور در خودت را

کوتاه قد و عقیم گردی                      آخر نکشی تو گر خودت را

مویت برود ز سر به زودی                   معیوب مکن ز سر خودت را

فیزیک بدن به هم بریزد                     بر ریشه مزن تبر خودت را

جنسیت تو عوض شود یا                    تغییر دهی گهر خودت را

اچ دی ال خون رود چو پایین              پس شر مرسان دگر خودت را

چون سکته کنی به چشم بینی            مرگی بد و بی‌خبر خودت را

گر آنچه که گفتم تو ندیدی                 پیری دهد اینقدر خودت را

از حیث پروستات رساند                     درد سرطان ثمر خودت را

بینی تو از این علاج رایج                    چون ریخته بال و پر خودت را

پس خاک به سر مکن تو دیگر              بشتاب به دفع شر خودت را

خسته نشدی ز عرض اندام؟                از بس که کنی فنر خودت را

بر هیکل خود فشار آری                     یا سینه کنی سپر خودت را

گیرم که تویی رستم دستان                پنداشته‌ای هنر خودت را؟

دیگر نتوانی به خدا کرد                     این‌گونه تو معتبر خودت را

صد روز بگیر پیش مردم                    فیگور، دهد که زر خودت را؟

یک جمله اگر بگویم اینک                  این جمله کنی ز بر خودت را؟

سر لوحه‌ی کار دار جانم                     این جمله‌ی مختصر خودت را

درگیر مکن به کار ایزد                      این‌گونه تو یک نفر خودت را

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:33  توسط عمو رضا  | 

امروز که اين نامه را برايت مینويسم، بيشتر میشناسمت. اما چگونه میتوان دنيای شگرفی را با همين چند روز و چند ساعت و چند سال شناخت. ذهن و روح خودم را اين گونه آرام میکنم که نبود اين آشنايی، جز يادآوری دوستی ازليمان. از دورترين نقاط ايران نيامدهايم که با هم دوست شويم، آمدهايم تا دوستی با اصالتمان را بازگو کنيم. اين را برای تسکين درد دوری نمیگويم، چرا که سالها از هم دور افتاده بوديم و مشتاقانه انتظار بازيافتن يکديگر را میکشيدم. مشتاقانه نبود، ورقزدن روزنامهی سراسر اسم و فاميل نتايج کنکور؟ دنبال چه میگشتی بجز تکههای گمشدهات در مسير تکامل. مشتاقانه نبود دوستی بیمقدمهی ما؟ چگونه باور کنم بی هيچ معرفتی، بی هيچ سابقه و اعتمادی اينقدر سريع با هم دوست شديم. چشمهايت را بگشا تا ببينی دوستتر از آنيم که مسافتها از هم بازمان بدارند؛ و چه استادانه میگويد:

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

شايد اين آخرين نامهای باشد که برايت مینويسم، و چه ارزشمند شدهاند کلمات، آنقدر که جرأت خرج کردنشان را ندارم. نمیخواهم از مکررات بگويم؛ از خاطرات تلخ و شيرين که امروز با وجود همراهی چون تو تماماً شيرين مینمايند. می‌خواهم از آنی سخن بگويم که هرگز در ميان نگذاشتيم. چه بود در تو و در من که اين طنين بی‌کلام محبت را می‌نواخت. از ماورا نمی‌گويم، خودت بهتر می‌دانی چه می‌گويم. اين تنها تشابه دو رقم از شماره دانشجويی نيست، در آن سه تای ديگر با خيلی‌ها مشترکم؛ اما تو فرق داری. آرمشی که در کلام و نگاه تو موج می‌زند بی‌نظير است. چگونه است که هر چه می‌گويی بر دل می‌نشيند؟ چگونه است که در تو هيچ عيب و نقصی نمی‌بينم؟ چگونه است که با تو بودن را به همه چيز ترجيح می‌دهم؟ بودنت امنيتی برايم فراهم می‌کند که در غيبت تو قدر آن را می‌دانم. با اين همه باز هم فکر می‌کنی که اين رشته‌های نامرئی گسستنی است؟ بارها شنيده‌ايم که می‌گويد:

بعد از تو هيچ در دل سعدی گذر نکرد

آن کيست در جهان که بگيرد مکان دوست

اين همه از آن تو، اما در من چه می‌گذرد؟ با اين جهان بگذاری و بگذری چه کنم؟ عجب توشه‌ای اندوختم که با تو بودن را آموختم؛ و فردا اگر نباشی بی تو بودن را بايد بياموزم. خواهم آموخت، اما چگونه اين تضاد معنی را می‌توان پذيرفت؟ چگونه تفسير کنيم آن دوری و بی خبری را؛ و چه مصلحتی است، گذشتنی را بر ماندنی ترجيح دادن. امروز اگر لايق بدانی تو را دوست خطاب می‌کنم. پس بيا هم‌پيمان شويم تا حداقل‌ها را در حفظ و احيای اين دوستی رعايت کنيم؛ و بگذار فراموش نشود، آن روزهايی که سرنوشتمان را می‌ساختيم در کنار هم بوديم. از فراموشی نمی‌هراسم که نام تو از اين به بعد يک دنيا مفهوم را برايم تداعی می‌کند؛ از آن می‌هراسم که از با تو بودن‌ها و گفتن‌ها و ديدن‌ها تا کجا بايد تنزل کنم؛ و چه طنز لطيفی است که بايد از تو به همين يک نام بسنده کنم. در آغاز جويای نام تو بودم و همان برايم ماند. سخن سر رفت.

ای دوست برايت آرزوی خوشبختی و سعادتمندی می کنم و يقين بدار که خود را در آن سهيم می دانم. اما برای من:

گيرم که فلک همدم و هم‌راز آيد

ناسازی دهر بر سر ساز آيد

ياران موافق از کجا جمع شوند

وين عمر گذشته از کجا بازآيد...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:11  توسط عمو رضا  | 

در مکتب عمر چون فراتر باشم

                   آشفته‌ و دل غمین و بی پر باشم

ویران شود آن مدرسه‌ کز اول صبح

من چشم به راه زنگ آخر باشم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:44  توسط عمو رضا  | 
 
  بالا